تبليغاتX
در انتظار خوشبختی
تو کیستی که من اینگونه بی تاب توام !!!
 

براي تو مي نويسم تو که معناي بارون رو ميفهمي تو که هيچ وقت با آسمون قهر نميکني ....

 براي تو که براي ديدنم روزها رو توي تقويم خيالت خط ميزني .......

براي تو مي نويسم فقط براي تو نازنينم !!!

من براي ديدن تو و رسيدن به تو از همه پروانه ها بي پرواتر هستم پس پذيراي حضورم توي يه روز سرد زمستوني باش اون لحظه ايي که از اشتياق ديدنت گرمترين لحظه هاست

  


 

 

اگر باران بودم ، آنقدر می باریدم تا

غبار غم از دلت بردارم...

 اگر اشک بودم ، مثل باران بهاری به پایت می گریستم...

اگر گل بودم شاخه ایی از وجودم را

تقدیم وجود عزیزت می کردم

اگر عشق بودم ، ‌آهنگ دوست داشتن را برایت

 می نواختم...

ولی افسوس که

نه بارانم ،‌ نه اشک ، ‌نه گل و نه عشق اما هر چه هستم...

دوستت دارم


 

بهش نگید که من چقدر دوسش دارم
برای بردن دلش کوه و رو شونم میذارم
بهش نگید دیوونه ی چشاش شدم
مست همه شیطونیهاش عاشق خنده هاش شدم
 اگه بفهمه عاشقم میره و پیداش نمیشه
کی میدونه عاقبت این دل زارم چی میشه
اگه بگم دوسش دارم قلبش و پنهون میکنه
 پیش چشای عاشقم رقیب و مهمون میکنه


                        


 در آخر هم این چند عکس زیبا تقدیم شما عزیزان

                                       

  


 







 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:53 توسط ..::زهره جون::..

 

ماه مبارک رمضان، بهترين ماه ها، ماه ميهماني خدا، ماه خوبي ها، ماه شب هاي قدر، ماه دعا ونيايش ، ماه رحمت و آمرزش و ماه خير و برکت است.حلول ماه مبارک رمضان، به راستي که خبر از گشايش درهاي بهشت به روي آدميان دارد. ماه تزکيه، ماه خودسازي، ماه از خويش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمين تا ملکوت و شکوفايي غنچه هاي معنويت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغواني سالکان کوي دوست.

 


عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائي و زشتي به روي يکدگر ويرانه ميکردم.

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ، که ميديدم يکي عريان و لرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.

که مي ديدم مشوش عارف و آهي ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري در اين درياي پر افسانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ، به عرش کبريائي ، با همه صبر خدائي ، تا که ميديدم عزيز نا بجائي ناز ، برگي ناروا گرديده خواهي مي فروشد.

گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد!

چرا من جاي او باشم.

همين بهتر که او خود جاي خود بنشيند و تاب تماشاي تمام زشتکاري هاي اين مخلوق را دارد.

وگرنه من به جاي او چه بودم.

يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد!



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:38 توسط ..::زهره جون::..

 

 هيچ كس اشكي براي ما نريخت

هركه با ما بود ازما ميگريخت چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين وآن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل ميزنم

گاه بر حافظ تفأل ميزنم

حافظ بیچاره فالم را گرفت

يك غزل آمد كه حالم را گرفت

ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم



ایام عاشقی 

 

شنبه : با نگاهی عاشقانه مست شدم 

 یکشنبه : به او گفتم گرفتارت شدم 

 دو شنبه : همچو لیلی عاشق صحرا شدم 

 سه شنبه : بی وفایی کرد و من گریان شدم 

 چهار شنبه : اسیر هجرانش شدم 

 پنج شنبه : او رفت و من در عاشقی فانی شدم 

 جمعه : بی او تنها شدم و از تنهایی

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:21 توسط ..::زهره جون::..

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

اي سزاوار محبت اي تو خوب بي نهايت

همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت

به خدا دوست داشتن تو هم يه عشقه هم عبادت

تو سزاواري که باشي همدم روزها وشبهام

تا که عشقمو ببيني توي جونم و تو رگهام

بشنوي دوست دارم رو حتي از حرم نفسهام

با نوازشهاي دستت سوختن از تب رو شناختم

تب عشقي آتشين که من به اون قلبمو باختم

قاصد بودن من بود موج خوشحالي چشمات

وقتي که عشقو ميديدم توي قطرهاي اشکات

هر کي از عشق گريه کرده شادي رو تجربه کرده

اي که برده اي مرا تا مرز يک عشقه خدايي

بيا پاره ي تنم باش تو که پاک و بي ريايي

اوج فرياد دلم شد عاشقانه دل سپردن در وجود تو شکفت    

ای یار . . .

به چشمانت بیاموز هر کسی ارزش دیدن ندارد ؛ به چشمانت بیاموز که به چشم به راه بودن عادت نکند ؛ بیاموز که به در خیره نماند . به چشمانت بیاموز که برای هر کسی بیخواب نشود . به زبانت بیاموز که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد . به زبانت بیاموز به هر کسی نگوید دوستت دارم . به لبانت بیاموز هر لبی ارزش بوسیدن ندارد . به پاهایت بیاموز هر راهی ارزش رفتن ندارد ، به آن دو بیاموز که به رفتن عادت نکند . به اشکهایت ؛ آن مروارید ها که بسیار عزیز هستند بیاموز که برای هر کسی نریزند . به گیسوانت ؛ آن موج سیاه بیاموز که برای هر کسی افشان نشود . به دستانت بیاموز ؛ به آن دو بیاموز که هر دستی ارزش لمس کردن را ندارد.

                                       



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:6 توسط ..::زهره جون::..

اين پست با همه پستهام فرق داره

آخه اين پست تقديم به كسيه كه خيلي برام عزيز و  مقدسه

آره گلم درست حدس زدي اين پست فقط و فقط مخصوص خودته

مامان قشنگم عاشقتم نميدونم اين احساس قشنگ و دوست داشتنيم رو چه جوري به زبون بيارم

اما ساده نوشتن بهتر از همه چيه ... پس ساده ميگم

بعد از خدا تو را مي پرستم

پيشاپيش روزت مبارك

قربونت برم كه تو دنيا لنگه نداري

 

 

   

كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه . اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود . كودك ادامه داد : من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم ؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي ، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني .

كودك با ناراحتي گفت : وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟ خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني .

كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . كودك با نگراني ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد . به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گرچه من همواره دركنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صداهايي از زمين شنيده ميشد . كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد : خدايا ! اگر بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي ميتواني او را صدا كني

مادر

 

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:20 توسط ..::زهره جون::..